وبلاگ بازیگر
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاریخ جمعه 29 اردیبهشت 1391 توسط حجت کارگران
باز باران گونه ام را تازه کرد
اشک و خون درسینه ام شیرازه کرد
دیده ام ترشد,نگاهم سرد شد
عاطفه از دست هایم طرد شد
غم به عماق وجودم راه یافت
بر وجودم تار وپود آه بافت
ای نگاهت گرم چون آوای رود
چشم هایت نغمه نغز سرود
آنچنان یادت درونم موج زد
کز دلم اندوه سر تا اوج زد
آه ای خورشید رنگین غروب
از نگاهم روح باران را بروب
کاش خورشید بجوشد درنفس
تانبینم اشک و آه هیچ کس




نوشته شده در تاریخ جمعه 22 اردیبهشت 1391 توسط حجت کارگران
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم
درمیان لاله و گل آشیانی داشتیم
گرد آن شمع طرب میسوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم برجان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق رااز اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک ازشوق بودم خاک بوس درگهی
چون قبار از شکر سر برآستانی داشتم
در خزان باسرو و نسیم بهاری تازه بود
درزمین باماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشقی زجانم برده طاقت, ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم "رهی"باشد ز تنهایی خموش
نغمه هابودی مرا ,تا همزبانی داشتم.




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 توسط حجت کارگران



آه ، که این قدر دلم را نشکانید
هیزم به دل سوخته ی من نرسانید

روزی دل من مرحم زخم دلتان بود 
دیگر بس است این قدر به من سم نخورانید

از کوی ره یار پر از گرد و غبارم
گرد از رخ آیینه ی این دل نتکانید 

جز داغ غم هجر به قلبم شرری نیست 
از زخم زبان داغ جدیدی ننشانید 

ای کاش که بر خاک دلم جای نصیحت 
از جانب خود تخم محبت بفشانید




نوشته شده در تاریخ جمعه 8 اردیبهشت 1391 توسط حجت کارگران

وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام
در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 توسط حجت کارگران
ازکفر من تا دین تو
               راهی بجز تردید نیست
دلخوش به فانوسم مکن
       اینجا مگر خورشید نیست
باحس ویرانی بیا
       تابشکند دیوارمن
چیزی نگفتن بهتر از
      تکرار طوطی وارمن
بی جستجو دیوانه وار
      ازجنس عادت میشود
حتی عبادت بی عمل
      محوسعادت میشود
باعاشق آن سوی خطر
      جای برای ترس نیست
در انتهای موعظه
       دیگر مجال درس نیست
کافر اگر عاشق شود
      بی پرده مومن میشود
چیزی شبیه مجعزه
       با عشق ممکن می شود




نوشته شده در تاریخ جمعه 25 فروردین 1391 توسط حجت کارگران
دل آسوده من,لانه پاک کبوتربود
که چتر شاخساران بر فرازش سایه گستربود
شبی فریاد خشم آلوده طوفان
گریزان کرد از وحشت,کبوتر بچگانش را
از آن پس لانه ویران شد,بهار از او گریزان شد
دهان شبنم آلودش پر از خاک بیابان شد
پر از خاکی که می پوشاند شبهای آسمانش را
تهی شد سینه اش مانند دام خالی صیاد
هم از آوا , هم از فریاد
نه فریادی که گاه از خشم,بغشارد گلویش را
نه آوای که گاه از شوق,بگشاید دهانش را
تو از راه آمدی,با بالهای آفتابی رنگ
فضای تیره اش رابار دیگر روشنی دادی
ز شر فتنه های آسمانش ایمنی دادی
به همراه خود آوردی بهار جاودانش را
ازاین پس دیگرم دل,آشیان بی کبوتر نیست
نگاه اوبه دنبال کبوترهای دیگر نیست
تو از راه آمدی,ای مرغ صحراهای تنهایی
پس از چندین شکیبای
درنگت جاودانی باد در این ویرانسرای من
بمان دیگر,بمان دیگر برای من!
بمان,تا لانه دل باز گوید داستانش را
بمان,تاشوق دیدار تو بگشاید زبانش را...
 
http://www.pic.iran-forum.ir/images/fqpx0yo7uvxcygo7nuz3.jpg




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 فروردین 1391 توسط حجت کارگران

از تو ای عشق دراین دل چه شررها دارم
یادگار تو چه شبها چه سحر ها دارم
باتو ای راه زن دل چه سفر ها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبر ها دارم
تومرا واله وآشفته و رسوا کردی
تومرا غافل از اندیشه فردا کردی
گرچه ای عشق!شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه رابشمارم
گرچه ز آن زلف,گره ها زده ای در کارم

بازهم گرم ازاین آتش جان سوز توام

سرخوش ازآه و غم و درد شب و روز تو ام

باز اگر بوی می هست ز زمیخانه توست

باز اگر آب حیاتی است ز پیمانه توست

باز اگر راحت جانی بود افسانه توست

باز هم عقل کسی راست که دیوانه توست

شکوه اینجاست مرا کشتی جانم دادی

آنچه بخت طمع داشتم آنم دادی

من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه تو

عاقلان بیهده خندند به دیوانه تو

نقد جان گر چه بخندند به افسانه تو

آه از آن که نشد مست زمیخانه تو

کاش داءم دل ما از تو بلرزد ای عشق!

آن دلی کز تو نلر زد بچه ارزد ای عشق!





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21 فروردین 1391 توسط حجت کارگران
شنیدم که چون قوی زیبابمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
درآن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود درمیان غزل ها بمیرد
گروهی برانند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرده انجابمیرد
شب مرگ,ازبیم,آنجاشتابد
که ازمرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قوی به صحرا بمیرد
چو روزی ز اغوش دریا بمیرد
شبی هم در اغوش دریابمیرد
تودریای من بودی آغوش واکن
که میخواهداین قو زیبا بمیرد.




نوشته شده در تاریخ شنبه 19 فروردین 1391 توسط حجت کارگران

شاپرک بالت شکسته پر پرواز تو بسته

می بینم غم تو چشمات چه غریبونه نشسته

شاپرک خواب قناری چه جوری دووم میاری

گل ها پژمرده زردن عجب طاقتی داری

شاپرک دل تو سینه ساعت ها تنها می شینه

وقتی شب میرسه از راه خواب پرواز می بینه

واسه زخم هام یک دوا نیست دلم از دلت جدا نیست

تو این غربت جون گیر یک نگاه آشنا نیست

هر جا که میری خزون غروب دل نگرون

آفتابش جونی نداره اما شب اینجا می مونه

نمی دونم مثل بارون رو کدوم شاخه ببارم

رو شاخه ها توی غربت تک و تنها دارم می میرم





نوشته شده در تاریخ شنبه 19 فروردین 1391 توسط حجت کارگران

ظاهر زندگیمون خوش رنگ مثل لاک

جای خوابمون آخر سر دو وجب زیر خاک

هیچ کس از زندگی من با خبر نیست چی کشیدم

من که یک لیوان آب واسه مرگ سر کشیدم

سر کشیدم تا که شاید آب هم باعث مرگ بشه

حالا که مدتی گذشته انگاری شدم فراموش

دیگه من عاشق نمی شم نمی رم سمت یک آغوش

شنیدم که یار پاکت خیانت کرده و رفته

برگشتی خونه یک تاس بنداز عشقت رفته

تاس بنداز تو دل من تو دیگه جا نداری





نوشته شده در تاریخ شنبه 19 فروردین 1391 توسط حجت کارگران




نوشته شده در تاریخ شنبه 19 فروردین 1391 توسط حجت کارگران
گاه تورا کاسه گدایی میکنیم

گاه از دیوار تو (که همیشه کوتاه است) بالا میرویم...

گاه با تو سیاست میکنیم

گاه می خواهیم سر تو را شیره بمالیم...

گاه میخواهیم تو را قانع کنیم!!

گاه میخواهیم به تو یاد بدهیم...خدایی کردن را!!!!!!

گاه میخواهیم تو را تو جیه کنیم...

گاه میخواهیم تورا تنبیه کنیم!!

گاه میخواهیم تو را بتراشیم تا در قالب ما جا شوی!!

گاه تو را به جنگ دعوت میکنیم

گاه به تو غر میزنیم

گاه به تو اخم میکنیم

گاه ازتو ناراضیم

گاه با تو کاسبی میکنیم

گاه از ته دل از تو دلخوریم......





نوشته شده در تاریخ شنبه 19 فروردین 1391 توسط حجت کارگران

نقاشی می کشم

دنیای وارونه ام را ،

از اینجا تا بی انتهایی تو

رنگ در طرح

بوسه ای بر باد

درختی در آغوش خاک

آسمانی بی ماه

طبیعتی برهنه

و من

چشمانم حکایت ها دارد ...

مرا چه به تنهایی و سکوت ؟

زندگی باید کرد





نوشته شده در تاریخ جمعه 18 فروردین 1391 توسط حجت کارگران
به سراغ من اگر می آید
پشت هیچستانم,پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگهای هوا,پرقاصدهایی است
که خبر می ارند,از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک
روی شن ها هم,نقش های سم اسبان سواران ظرفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان,چتر خواهش باز است
تانسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
 ودراین تنهایی,سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می ایید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهای من




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 فروردین 1391 توسط حجت کارگران
گر زجهان بگذرم ازتونخواهم گذشت
سر رود از پیکرم اتونخواهم گذشت
مردمک چشم من نقش توبرخود گرفت
ورهمهجا بنگرم ازتونخواهم گذشت
سرزنشم گرکنی هیچ نگیرم بدل
هرچه ملامت برم اذتونخواهم گذشت
دیدن تو هر نفس ملک جهانم بس است
عشق تومیپرورم ازتونخواهم گذشت
تابه تمنای توباتوشدم هم کلام
عقل برفت ازسرم ازتونخواهم گذشت
چون به سرزلف تو گشت دلم پای بند
گرچه غمت میخورم ازتو نخواهم گذشت
دست زجا برکشم گرتو بخواهی چنین
اول وهم اخرم ازتو نخواهم گذشت
گربروم از جهان عشق تو  دارم به دل
گر ز همه بگذرم ازتو نخواهم گذشت
برسرخاک "ولی" گر گذری نا گهان
حمد نخوانی گرم از تو نخواهم گذشت.





.: Weblog Themes By Pichak :.


(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4  

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک